برگزيدههاي كتاب پيامبر و ديوانه، نوشته جبران خليل جبران
برگزيدههاي كتاب پيامبر و ديوانه، نوشته جبران خليل جبران
×××××××××××××××××××××××
هنگامي كه مهر شما را فرا ميخواند، از پياش برويد، اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.
و چون بالهايش شما را در برميگيرند، وابدهيد، اگرچه شمشيري در ميان پرهايش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن ميگويد او را باور كنيد، اگر چه صدايش رؤياهاي شما را برهم زند، چنان كه باد شمال باغ را ويران ميكند.
زيرا كه مهر در هماندمي كه تاج بر سر شما ميگذارد، شما رامصلوب ميكند. همچنان كه مي پروراند، هرس ميكند.
همچنان كه از قامتِ شما بالا ميرود و نازكترين شاخههاتان را كه در آفتاب ميلرزند نوازش ميكند، به ريشههاتان كه در خاك چنگ انداختهاند فرود ميآيد و آنها را تكان ميدهد.
شما را مانندِ بافههاي جو در بغل ميگيرد.
شما را ميكوبد تا برهنه كند.
شما را ميبيزد تا از خس جدا سازد.
شما را ميسايد تا سفيد كند.
شما را ميوزَد تا نرم شويد؛
و آنگاه شما را به آتشِ مقدسِ خود ميسپارد تا نانِ مقدس شويد، برخوانِ مقدسِ خداوند.
همة اين كارها را مهر با شما ميكند تا رازهاي دلِ خود را بدانيد، و با اين دانش به پارههي از دلِ زندگي مبدل شويد.
امااگر از روي ترس فقط در پيِ آرامِ مهر و لذتِ مهر باشيد،
پس آنگاه بهتر از آن است كه تنِ برهنة خود را بپوشانيد و از زمينِ خرمنكوبيِ مهر دور شويد،
و به آن جهانِ بيفصلي برويد كه در آن ميخنديد، اما نه خندة تمام را، و ميگرييد، اما نه تمامِ اشك را.
مهر چيزي نميدهد مگر خودرا، و چيزي نميگيرد مگر از خود.
مهر تصرف نميكند، و به تصرف درنميآيد؛ زيرا كه مهر بر پاية مهر پايدار است.
هنگامي كه مهر ميورزيد مگوييد « خدا در دلِ من است. » بگوييد « من در دلِ خدا هستم. »
و گمان مكنيد كه ميتوانيد مهر را راه ببريد، زيرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد برد.
مهر خواهشي جز اين ندارد كه خود را تمام سازد.
اما اگر مهر ميورزيد و شما را بايد كه خواهشي داشته باشيد، زنهار كه خواهشها اينها باشند:
آبشدن، چنان جويباري كه نغمهاش را از براي شب ميخواند.
آشنا شدن با دردِ مهربانيِ بسيار.
زخم برداشتن از دريافتي كه خود از مهر داريد؛
و خوندادن از روي رغبت و با شادي.
بيدار شدن در سحرگاهان با دلي آمادة پرواز و بهجا آوردن سپاسِ يك روزِ ديگر براي مهرورزي؛
آسودن به هنگامِ نيمروز و فروشدن در خلسة مهر؛
بازگشتن با سپاس به خانه در پسينگاهان؛
و آنگاه بهخواب رفتن با دعايي در دل براي كساني كه دوستشان ميداريد، با نغمة ستايشي بر لب.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شما همراه زاده شديد و تا ابد همراه خواهيد بود.
هنگامي كه بالهاي سفيدِ مرگ روزهاتان را پريشان ميكنند همراه خواهيد بود.
آري، شما در خاطرِ خاموشِ خداوند نيز همراه خواهيد بود.
اما در همراهيِ خود حدِ فاصل را نگاه داريد،
و بگذاريد بادهاي آسمان در ميانِ شما به رقص درآيند.
به يكديگر مهر بورزيد، اما از مهر بند مسازيد:
بگذاريد كه مهر درياي مواجي باشد در ميانِ دو ساحلِ روحهاي شما.
جام يكديگر را پر كنيد، اما از يك جام منوشيد.
از نانِ خود به يكديگر بدهيد، اما از يك گِردة نان مخوريد.
با هم بخوانيد و برقصيد و شادي كنيد، ولي يكديگر را تنها بگذاريد،
همانگونه كه از يك نغمه به ارتعاش درميايند.
دلِ خود را به يكديگر بدهيد، اما نه براي نگهداري.
زيرا كه تنها دستِ زندگي ميتواند دلهايتان را نگه دارد.
در كنارِ يكديگر بايستيد، اما نه تنگاتنگ:
زيرا كه ستونهاي معبد دور از هم ايستادهاند،
و درختِ بلوط و درختِ سرو در ساية يكديگر نميبالند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هنگامي كه اندوه من به دنيا آمد
هنگامي كه اندوهِ من به دنيا آمد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.
اندوهِ من مانندِ همة چيزهاي زنده بالا گرفت و نيرومند و زيبا شد، و سرشار از شاديهاي شگرف.
من و اندوهم به يكديگر مهر ميورزيديم، و جهانِ گرداگردمان را هم دوست ميداشتيم؛ زيرا كه اندوه دلِ مهرباني داشت و دلِ من هم از اندوه مهربان شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم سخن ميگفتيم، روزهامان پرواز ميكردند و شبهامان آكنده از رؤيا بودند؛ زيرا كه اندوه زبانِ گويايي داشت، و زبانِ من هم از اندوه گويا شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم آواز ميخوانديم، همسايگانِ ما كنارِ پنجرههاشان مينشستند و گوش ميدادند؛ زيرا كه آوازهاي ما مانندِ دريا ژرف بود و آهنگهامان پر از يادهاي شگفت.
هرگاه من و اندوهم با هم راه ميرفتيم، مردمان ما را با چشمانِ مهربان مينگريستند و باكلماتِ بسيار شيرين با هم نجوا ميكردند. بودند كساني كه از ديدنِ ما غبطه ميخوردند، زيرا كه اندوه چيزِ گرانمايهاي بود و من از داشتنِ او سرفراز بودم.
ولي اندوهِ من مرد! چنان كه همة چيزهاي زنده ميميرند، و من تنها ماندهام كه با خود سخن بگويم و با خود بينديشم.
اكنون هرگاه سخن ميگويم سخنانم به گوشم سنگين ميآيند.
هرگاه آواز ميخوانم همسايگانم براي شنيدن نميآيند.
هرگاه هم در كوچه راه ميروم كسي به من نگاه نميكند.
فقط در خواب صداهايي ميشنوم كه با دلسوزي ميگويند« ببينيد، اين خفته همان مرديست كه اندوهش مرده است.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و هنگامي كه شاديِ من به دنيا آمد
هنگامي كه شادي من به دنيا آمد، او را در بغل گرفتم و روي بامِ خانه فرياد زدم « اي همسايگان، بياييد، بياييد و ببينيد، زيرا كه امروز شاديِ من به دنيا آمده است. بياييد و اين موجود سرخوش را كه در آفتاب ميخندد بنگريد.»
ولي هيچ يك از همسايگانم نيامدند تا شاديِ مرا ببينند. و من بسيار در شكفت شدم.
تا هفت ماه هر روز شاديام را از بالاي بامِ خانه جار ميزدم ـ ولي هيچكس به من اعتنايي نكرد- من و شاديام تنها مانديم؛ نه هيچكس سراغي از ما گرفت و نه هيچكس به ديدنِ ما آمد.
آنگاه شاديِ من پريدهرنگ و پژمرده شد، زيرا كه زيباييِ او در هيچ دلي جز دلِ من جا نگرفت و هيچ لبِ ديگري لبش را نبوسيد.
آنگاه شاديِ من از تنهايي مرد.
اكنون من فقط شادي مردهام را با اندهِ مردهام به ياد ميآورم. ولي ياد، يك برگِ پاييزيست كه چندي در باد نجوا ميكند و سپس صدايي از او برنميآيد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستِ من
اي دوستِ من، من آن نيستم كه مينمايم.
نمود پيراهنيست كه به تن دارم – پيراهني بافته زجان كه مرا از پرسشهاي تو و تو را از فراموشيِ من در امان ميدارد.
آن«من» ي كه در من است، اي دوست، در خانة خاموشي ساكن است و تا ابد همانجا ميماند؛ ناشناس و درنيافتني.
من نميخواهم هرچه ميگويم باور كني و هرچه ميكنم بپذيري ـ زيرا سخنانِ من چيزي جز صداي انديشههاي تو و كارهاي من چيزي جز عملِ آرزوهاي تو نيستند.
هنگامي كه تو ميگويي«باد به مشرق ميوزد،» من ميگويم« به مشرق ميوزد»؛ زيرا نميخواهم تو بداني كه انديشة من در بندِ باد نيست، بلكه در بندِ درياست.
تو نميتواني انديشههاي درياييٍ مرا دريابي، و من هم نميخواهم كه تو دريابي. ميخواهم كه در دريا تنها باشم.
دوستِ من، وقتي كه نزدِ تو روز است، نزدِ من شب است؛ با اين همه من از رقصِ روشناي نيمروز برفرازِ تپهها سخن ميگويم، و از سايه بنفشي كه دزدانه از دره ميگذرد: زيرا كه تو ترانههاي تاريكيِ مرا نميشنوي و سايشِ بالهاي مرا بر ستارگان نميبيني ـ و من گويي نميخواهم تو ببيني يا بشنوي. ميخواهم با شب تنها باشم.
هنگامي كه تو به آسمانِ خودت فرا ميشوي من به دوزخِ خود فرو ميروم ـ حتي در آن هنگام تو از آنسوي مغاكِ بيگذر مرا آواز ميدهي«همراه من، رفيقِ من» و من در پاسخ تو را آواز ميدهم «رفيقِ من، همراهِ من» ـ زيرا من نميخوام تو دوزخِ مرا ببيني. شرارهاش، چشمت را ميسوزاند و دودش مشامت را ميآزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست ميدارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي. ميخواهم در دوزخ تنها باشم.
تو به راستي و زيبايي ودرستي مهر ميورزي، و من از برايِ خاطرِ تو ميگويم كه مهرورزيدن به اينها خوب و زيبنده است. ولي در دلِ خودم به مهرِ تو ميخندم. گرچه نميخواهم تو خندهام را ببيني. ميخواهم تنها بخندم.
دوستِ من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه، تو عينِ كمالي – و من هم با تو از روي دانايي و هشياري سخن ميگويم. گرچه من ديوانهام. ولي ديوانگيام را ميپوشانم. ميخواهم تنها ديوانه باشم.
دوستِ من، تو دوستِ مني نيستي، ولي من چهگونه اين را به تو بفهمانم؟ راهِ من راهِ تو نيست، گرچه با هم راه ميرويم، دست در دست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا
در روزهاي كهن، هنگامي كه نخستين لرزشِ سخن به لبهايم آمد، از كوهِ مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم«خداوندگارا، من بندة توام. ارادة پنهانِ تو قانونِ من است و تا ابد تو را فرمانبردارم.»
اما خدا پاسخي نداد و مانندِ طوفاني سهمگين گذشت.
آنگاه پس از هزاران سال از كوهِ مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم«آفريدگارار، من آفريدة توام. تو مرا از گِل ساختي و من همهچيزم را از تو دارم.»
اما خدا پاسخي نداد ومانندِ هزار بالِ تيز پرواز گذشت.
آنگاه پس از هزاران سال از كوهِ مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم« اي پدر، من فرزندِ توام. تو با رحمت و محبت مرا به دنيا آوردي. و من با محبت و عبادت ملكوتِ تو را به ارث ميبرم.»
اما خدا پاسخي نداد ومانند ِ مهي كه تپههاي دوردست را ميپوشاند گذشت.
آنگاه پس از هزاران سال از كوهِ مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم« خداي من. اي آرمان و سرانجامِ من، من ديروزِ توام و تو فرداي مني. من ريشةتوام در خاك و تو كلالة مني در آسمان، و ما با هم در برابرِ خورشيد ميباليم.»
آنگاه خدا بر من خميد و در گوشم سخنانِ شيريني به نجوا گفت، و مانندِ دريايي كه جويباري را دربرميگيرد مرا دربرگرفت.
و هنگامي كه به درهها و دشتها فرود آمدم خدا هم آنجا بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
” جهان كامل“
اي خداي ارواحِ گمگشته، اي تويي كه در ميانِ خدايان گمگشتهاي، صداي مرا بشنو:
اي سرنوشتِ مهرباني كه ما روحهاي ديوانه و سرگشته را نظاره ميكني، صداي مرا بشنو:
من در ميانِ يك قومِ كامل زندگي ميكنم، من كه هيچ بهرهاي از كمال ندارم.
من، يك خائوسِ انساني، ابري از عناصرِ آشفته، در ميانِ مردماني با قانونهاي كامل و نظامهاي خالص، كه انديشههاشان منظم است و رؤياهاشان مرتب، و خيالهاشان نوشته و ثبت شده.
اي خدا، اينها ثوابهاشان معين است و گناهانشان معلوم، و نزدِ آنها حتي آن امورِ بيشماري كه در ناروشناي ميانِ ثواب و گناه واقع ميشوند برشمرده و به ثبت رسيدهاند.
اينجا روزها و شبها به فصلهاي رفتار تقسيم شدهاند و تابعِ قانونهاي دقيق و بيخطا هستند.
خوردن، نوشيدن، خوابيد، پوشاندنِ برهنگيِ تن، و سپس به هنگامِ خود آسودن
كار كردن، بازي كردن، آواز خواندن، رقصيدن، و آنگاه كه ساعتش فرا ميرسد، از حركت باز ايستادن.
اينگونه انديشيدن، اين اندازه احساس كردن، و آنگاه وقتي كه فلان ستاره از افقِ تو برميآيد، از انديشه و احساس بازماند.
مالِ همسايهاي را با لبخندي دزديدن، هديههايي با حركتِ زباي دست به كسان بخشيدن، با حزم تمجيد كردن، با احتياط متهم كردن، روحي را با كلمهاي درهم شكستن، تني را با نَفَسي به آتش كشيدن، و آنگاه در پايانِ روز دست شستن.
مهر ورزيدن به رسمِ جاري، بهترين خويشتنِ خويش را به رسم معهود نواختن، خدايان را چنان كه بايست پرستيدن، شيطانها را با تردستي فريفتن ـ و سپس ازياد بردن، چنان كه گويي ياد مرده است.
خواستن با انگيزهاي، در نظر آوردن با غرضي، خوش بودن با شادي، زنج بردن با بزرگواري- و آنگاه خالي كردنِ پياله، براي آنكه فردا باز پرشود.
همة اين چيزها، ايخدا، با انديشة پيشين نطفه ميبندند، با غزم به دنيا ميآيند، با دقت پرورش مييابند، به حكمِ قانون نظام ميگيرند، به دليلِ عقل هدايت ميشوند، آنگاه كشته ميگردند و مطابقِ آيينِ معيني در خاك ميروند. و حتي گورهاي خاموشِ آنها كه در روحِ آدميان نهفتهاند نشان و شمارة معين دارند.
اينجهان، جهان كامليست، عينِ كمال و اوجِ شگفتيست، رسيدهترين ميوة باغِ خداوند است، شاهكار انديشة هستيست.
ولي، اي خدا، من چرا بايد اينجا باشم، من كه تخمِ نارسِ شور و شهوتِ ناتمامي بيش نيستم – طوفانِ ديوانهاي كه نه به شرق ميرود نه به غرب، پارة سرگشتهاي از يك سيارة سوخته؟
من چرا اينجا هستم، اي خدايِ ارواحٍ گمگشته، اي تويي كه در ميان خدايان گمگشتهاي؟